تاریخ:چهارشنبه 25 آبان 1390-12:37 ب.ظ
کی از معروفترین غزلهائیکه سایه دربارهی شهریار ساخته بود، غزل
معروف «شهریارا تو بمان» بود که در زیر، خود شعر و جواب شهریار به آن
آورده میشود:
شهریارا تو بمان
با من بیکس تنها شده یارا تو بمان
همه رفتند از این خانه خدارا تو بمان
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنیام
تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
دل ما خوش بفریبی است، غبارا تو بمان
هر دم از حلقه عشاق، پریشانی رفت
به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان
شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان
«سایه» در پای تو چون موج دمی زارگریست
که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان
و جواب شهریار به این شعر چنین بود:
«بمانیمکه چه؟»
سایه جان رفتنی استیم بمانیمکه چه؟
زنده باشیم و همه روضه بخوانیمکه چه؟
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟
خود رسیدیم بجان، نقش عزیزی هر روز
دوش گیریم و بخاکش برسانیم که چه؟
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه؟
دور سر هلهله و هالهء شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه؟
کشتئی را که پی غرق شدن ساختهاند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟
قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز
بی ثمر غورهی چشمی بچلانیم که چه؟
بدتر از خواستن این لطمهء نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه؟
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه؟
گر رهائی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیمکه چه؟
قاتل مرغ و خروسیم یکی مان کمتر
این همه جان گرامی بستانیم که چه؟
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه؟
تاریخ:چهارشنبه 25 آبان 1390-12:33 ب.ظ
در بین دوستان استاد شهریار چند نفر بودند که با محبتهای خود دل شاعر
را چنان تسخیر نموده بودند که دوستی بین آنها به عشق دوستانه مبدل شده بود.
یکی از این افراد «سید ابوالقاسم شهیار» بود که همشهری شهریار و از
اعضاء دربار آن زمان بود و شهریار توسط ایشان با بعضی از شخصیتهای آن روز
آشنا شدند.
این شخص (شهیار) در دوران تحصیلی شهریار در تهران در قسمتی از مخارج
تحصیلی به او کمک کرده بود، که طفلک در جوانی مسلول شد و ناکام از دنیا
رفت. رفتن او داغی بر دل شهریار نهاد که اشعاری را که استاد در رثای او
ساخته نشانگر اندازه عشق و علاقه شهریار نسبت به ایشان میباشد. یکی دیگر
از افراد مذکور مرحوم ابوالحسنخان «صبا» میباشد که شاید هرجا شهریار
نامی از باد صبا در اشعارش آورده احتمالاً بخاطر همنامی باد صبا با نام
«صبا» بوده باشد. استاد در اشعارشان از «استاد صبا» بسیار نام برده و
سوز اشعارش را مدیون «ساز صبا» میداند.
سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار
تا همره ترانه ساز صبا نبود
از افراد دیگریکه شهریار آنها را عزیز میداشت مرحوم نیما یوشیج،
امیر فیروز کوهی و لطفاله زاهدی و تفضلی که شهریار بنامشان اشعاری در
دیوانش سروده است. یکی دیگر از عزیزترینکسانیکه شهریار علاوه بر دوستی
بر وجودشان عشق میورزید هوشنگ ابتهاج «سایه» شاعر معروف معاصر بود.
سایه، جوانی است نوزده یا بیست ساله، خوب شعر میسازد، دستخطی خوب
دارد، شیرین صحبت است، جمال و کمالش در حد اعلا که شیفته اشعار پرسوز و
گداز شهریار شده، که این موضوع را در شیفتگیش به غزل معروف شهریار
«پریشان روزگاری» که مطلعش بیت زیر میباشد میتوان یافت:
زلف تو برده قرار خاطر از من یادگاری
من هماز زلف تو دارم یادگاری، بیقراری
این غزل چنان در شاعر جوان اثر گذاشته بود، که میخواست به هر قیمتی که
شده باشد سراینده این اشعار را پیدایند و به او دست ارادت دهد. پدر
(سایه) که از رجال معتبر و محترم ایران بودند و از ذوق و استعداد و هنر
شعری فرزند خویش باخبر بودند وقتی به علت بیقراری فرزند پی میبرند درصدد
برمیآیدکه شاعری راکه اینچنین، حافظ گونه، غوغا براه انداخته بیابد.
تا اینکه شاعر را در کلبهی محقری مییابد و علاقهی فرزند خویش را نسبت
به اشعار وی بیان میکند و دست فرزندش را به دست شهریار میگذارد و از وی
میخواهدکه پدرانه از او مواظبت نماید تا در سایهی استاد، هنر فرزندش
بارور شود.
شهریار مشکل پسند جوانی را برای تربیت قبول مینمایدکه ضمن داشتن نجابت و
اصالت به چندین هنر نیز آراسته است و این موضوع امکان رد تقاضای پدر شاعر
جوان را به شهریار نمیدهد و دوستی و تربیت او را قبول مینماید. الفت
شهریار با سایه چنان اوج میگیرد که به هنگام نبودن وی سخت ناراحت میشد
تا آنجا که این غزل را برای او میسازد:
طوطی قناد
الا ای نوگل رعنا که رشگ شاخ شمشادی
نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی
عروس بخت ما را ماه در آئینه میرقصد
که شمع حجله میخندد به روی چون تو دامادی
من این پیرانه سر تاجی که دارم با تو خواهم داد
که از بخت جوان ما دولت طبع خدادادی
به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد
کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی
چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشگینت
الا ای خسرو شیرین که خود بیتیشه فرهادی
قلم شیرین و خط شیرین، سخن شیرین و لب شیرین
خدا را ای شکرپاره مگر طوطی قنادی
عروس ماه شاید چون توئی شیرین پسر زاید
مگر پروردهی دامان حوری یا پری زادی
من از شیرینی شور و نوا بیداد خواهم کرد
چنان کز شیوهی شوخی و شیدائی تو بیدادی
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آنکه گهگاهی تو هم از من کنی یادی
خوشا غلطیدن و چون اشگ در پای تو افتادن
اگر روزی به رحمت بر سر خاک من استادی
جوانی ای بهار عمر، ای رویای سحرآمیز
تو هم هر دولتی بودی چو گل بازیچهی یادی
به پای چشمه طبع لطیفی شهریار آخر
نگارین «سایه»ئی هم دیدی و داد سخن دادی
بعد از آن هم غزل دیگری میسازد:
یوسف درکلبهی احزان
به طلبکاری جان آن بت جانان من آمد
بعد عمری که به لب در طلبش جان من آمد
ای دل از لاله و گل سفره بیارای که آن ماه
چون گل از مهر بخندید و به مهمان من آمد
تا گلستان کند آفاق به یعقوب حزینش
یوسفی بود که در کلبهی احزان من آمد
سایه بوم فرا رفت مگر از لب بامم
که همای حرم قدس در ایوان من آمد
نازم آن دست که پیمانهی توفیق بدو داد
تا بپای دل و جان بر سر پیمان من آمد
دست در گردنش آوردم و چون چنبر زلفش
گوی توفیق همه در خم چوگان من آمد
من سپردم به نگارین غزلش خط غلامی
او بفرمان خط غالیه، سلطان من آمد
تافت روی توأم از دیده به صحن دل تاریک
گوئی از روزنه مهتاب به زندان من آمد
در غم زلف پریشان تو آخر به سر من
هرچه آمد همه از بخت پریشان من آمد
خود نداند که چهها رفته رقم در خط سبزش
آن پری چهره که دیوانهی دیوان من آمد
شهریارا همه را لطف سخن نیست که این بخش
آیتی بود که نازل همه در شأن من آمد
تاریخ:یکشنبه 13 شهریور 1390-05:04 ب.ظ
برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ،
از تو بیزارم ، بهانه هایت را برایم تکرار نکن
حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو بگویی ، بی وفا منم!
نگو میروی تا من خوشبخت باشم ،
نگو میروی تا من از دست تو راحت باشم...
نگو که لایقم نیستی و میروی ،
نگو برای آرامش من از زندگی ام میروی....
این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ، خیالی نیست....
راحت حرف دلت را بزن و بگو عاشقت نیستم ،
بگو دلت با من نیست و دیگر نیستم!
راحت بگو که از همان روزاول هم عاشقم نبودی ،
بگو که دوستم نداشتی و تنها با قلب من نبودی
برو که دیگر هیچ دلخوشی به تو ندارم ،
از تو بدم می آید و هیچ احساسی به تو ندارم
سهم تو، بی وفایی مثل خودت است که با حرفهایش خامت کند،
در قلب بی وفایش گرفتارت کند ، تا بفهمی چه دردی دارد دلشکستن!
برو، به جای اینکه مرحمی برای زخم کهنه ام باشی ،درد مرا تازه تر میکنی !
حیف قلب من نیست که تو در آن باشی ،
تمام غمهای دنیا در دلم باشد بهتر از آن است که تو مال من باشی....
حیف چشمهای من نیست که بی وفایی مثل تو را ببینند ،
تو لایقم نیستی ، فکرنکن از غم رفتنت میمیرم!
برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، برو و دیگر اسم مرا صدا نکن
بگذار در حال خودم باشم ، بگذار با تنهایی تنها باشم ...
تاریخ:دوشنبه 7 شهریور 1390-11:12 ق.ظ
اگه گریه بذاره مینوسم.............کدوم لحظه تورو از من جدا کرد
نگو اصلا نفهمیدی نگو نه.............تو بودی اون که دستامو رها کرد
خودت گفتی خداحافظ تموم شد.........من و تو سهممون از عشق این بود
خود تو حرمت عشق و شکستی..............بریدی اخر قصه همین بود
اگه مهلت بدی یادت میارم............روزایی رو که بی تو بین شب بود
تمام سهمت از دنیا عزیزم............بذار یادت بیارم یک وجب بود
بهت دادم تمام آسمونو...................خودم ماهت شدم آروم بگیری
حالا ستار ه هام دورت نشتن...............منو ابری گذاشتی داری میری
بیا بگرد از این بن بست بی عشق...............بذار این قصه اینجوری نباشه
چرا بذر جدایی رو چرا تو............................چرا دستای تو باید بپاشه
خدا حافظ نوشتن کار من نیست........................اخه خیلی باهات ناگفته دارم
زجر جدایی
گفتی :برم؟!گفتم:چرا؟گفتی پریشونی بسه......................گفتی یکی دل تنگمه خیلی برام دلواپسه
گفتی : برم؟گفتم: برو.اما نگفتم تا ابد.............با رفتنت تویی چشام اشک جایی حلقه زد
تنهام خیالت پیشمه زخم دله درویشمه.................هر جا بسوزم خاطرت خاکستر آتیشمه
بی شعله میسوزم ولی ای عشق خاموشم مکن.............با من بمان با من بمان هرگز فراموشم مکن
من قلب چاقو خورده ام من زنده ام من مرده ام.............با بودنت گل کرده ام با رفتنت پژمر ده ام...
تاریخ:دوشنبه 7 شهریور 1390-11:06 ق.ظ
منو بگیر از این روزای در به در ..............از این روزا از این شبهای بی ثمر
منو ببر به خاطرات رفتمون .................روزایی که تو جا گذاشتی پشت سر
تو کوچه ها نمیشه بی تو پرسه زد..............خیابونا غریب و غم گرفته ان
کجا برم چرا نمیرسم به تو.................کجایی پس چرا نمیرسی به من
حالا که نیستم اشکاتو کی پاک کنه................کی عاشقونه می نویسه اسمتو
بدونه من هزار سال دیگه ام.....................بدون کسی نمیشکنه تلسمتو
چقدر حرف مونده و نمیشنوی....................چقدر راه مونده و نمیکشم
ببین کجای قصه پس زدی منو...................محاله بی پناه تر از این بشم
غریبگی نکن دلم غریبه نیست...................همونه که برات ستاره چیده بود
بگو که یادته بگو که یادته.....................همون که گفتی از خدا رسیده بود
تو شونت و نمی سپاری به هق هقم................نه میگی عاشقی نه میگم عاشقم
نه تو دیگه برام اون عشق سابقی.....................نه من دیگه برات گل شقایقم
تاریخ:شنبه 5 شهریور 1390-08:06 ب.ظ
نیما غم دل گو غریبانه بگرییم
سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قله آن قاف
از دل به هم افتیم و به جانانه بگرییم
دودی ست در این خانه که کوریم ز دیدن
چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان
شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم
این شانه پریشان کن کاشانه دل هاست
یک شب به پریشانی از این شانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم
بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم
پیمان خط جام، یکی جرعه به من داد
کز دور حریفان دو سه پیمانه بگرییم
برگشتن از آیین خرابات نه مردیست
می مرده بیا در صف میخانه بگرییم
از جوش و خروش خم و خم خانه خبر نیست
با جوش و خروش خم و خم خانه بگرییم
با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی
در فاجعه ی حکمت فرزانه بگرییم
با چشم صدف خیز که بر گردن ایام
خر مهره ببینیم و به دردانه بگرییم
آیین عروسی و چک چانه زدن نیست
ستند همه چشم و چک و چانه بگرییم
بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار
جغدی شده شب گیر به ویرانه بگرییم
پروانه نبودیم در این مشعله باری
شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم
بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما
با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم
بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند
ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم
(استاد شهریار)
تاریخ:دوشنبه 24 مرداد 1390-10:55 ق.ظ
موقعیت و تاریخچه
روستای ریاب از توابع بخش مرکزی شهرستان گناباد، با مختصات جغرافیایی 58 درجه و 38 دقیقه طول شرقی و 34 درجه و 21 دقیقه عرض شمالی، در 3 کیلومتری جنوب غربی گناباد و 275 کیلومتری مشهد قرار گرفته است.
این روستا با ارتفاع 1130 متر از سطح دریا، تحت تأثیر اقلیم نیمه بیابانی دارای تابستانهای گرم و زمستانیهای سرد است.
قدمت روستای ریاب به قرون اولیه اسلامی مربوط است. آثار تاریخی روستا مانند دو برج دیدهبانی، آب انبار، عمارت باغ گلشن و آرامگاه ابومنصور ریابی از قدمت طولانی روستای ریاب حکایت دارند.
مردم روستای ریاب به زبان فارسی، با لهجه گنابادی سخن میگویند. آنان، مسلمان و پیرو مذهب شیعه جعفری هستند.
الگوی معیشت و سکونت
براساس نتایج سرشماری سال 1375، این روستا 626 نفر جمعیت داشته است که در سال 1385، به حدود 2000 نفر افزایش یافته است.
اقتصاد روستای ریاب بر پایه فعالیتهای زراعی، باغداری و دامداری استوار شده است. گروهی نیز، در امور خدماتی و صنایع دستی اشتغال دارند.
کشت آبی و دیم در روستا رواج دارد. مهمترین محصولات زراعی روستا شامل گندم، جو، زیره و زعفران است. مهمترین تولیدات باغی روستا شامل انگور، انار و زردآلو میباشد.
مراتع غنی پیرامون روستا موجبات رونق دامداری را فراهم کرده و انواع محصولات دامی مانند شیر، ماست، پنیر، گوشت و پشم در روستا تولید میشود. مردم روستای ریاب به ویژه زنان، در کنار فعالیتهای زراعی به تولید صنایع دستی از قبیل گلیم میپردازند.
روستای ریاب، با بافت مسکونی متراکم در میان دشت استقرار یافته است. خانههای روستا، معمولاً در یک طبقه با سقف مسطح ساخته شدهاند. سقف برخی از خانهها نیز گنبدی است.
شرایط اقلیمی منطقه و نوع فعالیت و معیشت خانوار تأثیر مستقیمی در ساختار کالبدی خانهها و ساخت فضاهای مورد نیاز گذاشته است. مصالح به کار رفته در ساخت بناهای قدیمی غالباً از گل، سنگ، خشت و چوب است. در ساخت خانههای جدید از مصالحی مانند سیمان، گچ، آجر و تیرآهن نیز استفاده میشود.
جاذبههای گردشگری
روستای ریاب، با طبیعت زیبا و سرسبزی مزارع و باغهای پربار میوه، چشماندازهای بدیع و دلپذیری یافته است. مراتع پیرامون روستا با پوشش گیاهی متنوع و انواع گیاهان دارویی مانند گل ختمی، خاکشیر، شاهتره، استاقدوس و غیره به ویژه در بهار و تابستان از طراوت و زیبایی سرشار میشود و شور و حال خاصی در تماشاگر پدید میآورد.
این روستای زیبا، علاوه بر طبیعت سرسبز و خرم، جاذبههای تاریخی بسیاری دارد. از آن جمله میتوان به بافت قدیمی روستا با معماری سنتی و تعداد زیادی خانههای مسکونی قدیمی اشاره کرد.
آب انبار قدیمی، دو برج دیدهبانی که در گذشتههای دور برای حفاظت از روستا ساخته شدهاند، آرامگاه ابومنصور ریابی و عمارت باغ گلشن از دیگر جاذبههای تاریخی این روستاست.
مردم روستای ریاب، مراسم منسوب به اعیاد ملی و مذهبی قربان، فطر، غدیر و نوروز را برگزار میکنند و در ایام وفات و شهادت ائمه (ع) به عزاداری میپردازند.
برگزاری مراسم پیشواز سال نو، دید و بازدید نوروزی، شب یلدا، چهارشنبه سوری و سیزده به در نیز در میان مردم روستا رایج است.
نوازندگان موسیقی محلی، آوازها و ترانههای بومی را با سازهای نی، دوتار، سرنا و دهل همراهی میکنند. اجرای رقصهای محلی به ویژه چوب بازی در مراسم عروسیهای روستا رواج دارد.
کشتی سنتی، تیله بازی و گردو بازی از بازیهای بومی روستای ریاب هستند.
مهمترین صنعت دستی روستای ریاب، گلیمبافی است.
پوشاک مردم روستای ریاب به مرور زمان به پوشاک رایج شهرهای اطراف تبدیل شده است، ولی برخی از زنان کهنسال همچنان لباس محلی بر تن میکنند. این لباسها از پارچهها و طرحهای زیبای رنگی و طرحدار تهیه و دوخته میشود.
غذاهای متنوعی در روستای ریاب طبخ میشود. از معروفترین آنها میتوان به انواع آش، اشکنه، تخممرغ شیره، گرماست، بلغور، قطاب، جوش پره، کلومپه، توگی و جنگل اشاره کرد.
انواع لبنیات مرغوب، مانند شیر، پنیر، ماست و کره، سفره روستاییان را زینت میبخشد.
دسترسی: روستای ریاب از طریق شهر گناباد با جادهای آسفالت قابل دسترسی است.
تاریخ:یکشنبه 23 مرداد 1390-09:55 ق.ظ
از مولانا :
یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمیدارم
زیرا که تویی کارم زیرا که تویی بارم
از قند تو می نوشم با پند تو می کوشم
من صید جگرخسته تو شیر جگرخوارم
جان من و جان تو گویی که یکی بودهست
سوگند بدین یک جان کز غیر تو بیزارم
از باغ جمال تو یک بند گیاهم من
وز خلعت وصل تو یک پاره کلهوارم
بر گرد تو این عالم خار سر دیوار است
بر بوی گل وصلت خاری است که می خارم
چون خار چنین باشد گلزار تو چون باشد
ای خورده و ای برده اسرار تو اسرارم
خورشید بود مه را بر چرخ حریف ای جان
دانم که بنگذاری در مجلس اغیارم
رفتم بر درویشی گفتا که خدا یارت
گویی به دعای او شد چون تو شهی یارم
دیدم همه عالم را نقش در گرمابه
ای برده تو دستارم هم سوی تو دست آرم
هر جنس سوی جنسش زنجیر همیدرد
من جنس کیم کاین جا در دام گرفتارم
گرد دل من جانا دزدیده همیگردی
دانم که چه می جویی ای دلبر عیارم
در زیر قبا جانا شمعی پنهان داری
خواهی که زنی آتش در خرمن و انبارم
ای گلشن و گلزارم وی صحت بیمارم
ای یوسف دیدارم وی رونق بازارم
تو گرد دلم گردان من گرد درت گردان
در دست تو در گردش سرگشته چو پرگارم
در شادی روی تو گر قصه غم گویم
گر غم بخورد خونم والله که سزاوارم
بر ضرب دف حکمت این خلق همیرقصند
بیپرده تو رقصد یک پرده نپندارم
آواز دفت پنهان وین رقص جهان پیدا
پنهان بود این خارش هر جای که می خارم
خامش کنم از غیرت زیرا ز نبات تو
ابر شکرافشانم جز قند نمیبارم
در آبم و در خاکم در آتش و در بادم
این چار بگرد من اما نه از این چارم
گه ترکم و گه هندو گه رومی و گه زنگی
از نقش تو است ای جان اقرارم و انکارم
تبریز دل و جانم با شمس حق است این جا
هر چند به تن اکنون تصدیع نمیآرم
در ادامه شعری دیگر از شهریار :
برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم ...حیفاز ان عمر که در پای تو من سر کردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا بادگران ...ساده دل من که قسم های تو باورکردم
به خدا کافر اگر بود به رحم امده بود ...زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار...گشتم اواره وترک سرو همسر کردم
زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی ...که من از خارو خس بادیه بستر کردم
در و دیوار به حال دل من زارگریست...هر کجا ناله ناکامی خود سر کردم
وز غمت داغ پدر دیدم و چون در یتیم...اشک ریزان هوس دامن مادر کردم
اشک از اویزه ی گوش تو حکایت میکرد... پند ازاین گوش پذیرفتم از ان رد کردم
پس از این گوش فلک نشنود افغان کسی ...که من اینگوش ز فریاد وفغان کر کردم
ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در ...دیده راحلقه صفت دوخته بر در کردم
شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال ...انکه من خاک رهش را به سر افسر کردم
تاریخ:دوشنبه 10 مرداد 1390-09:30 ق.ظ
توی این خونه پوسیدم خدایا
مگه دیوار اینجا در نداره
چقدر باید تحمل کرد بی عشق
مگه دنیا درو پیکر نداره
چشام کم سو شد از بس گریه کردم
نمی دونم کی از این خونه میرم
دارم می پوسم و چشم انتظارم دارم می میرم و از رو نمیرم
هی سر به راه تر هی سر به زیر تر
هی گوشه گیر تر
هر لحظه خسته تر
هر لحظه تلخ تر هر لحظه دیر تر
دنیای من تویی دنیا ولی میگن زندون مومنه
آخه چه جوری از خیر تو بگذرم
این غیر ممکنه
درست از اولین باری که رفتی درست از اولین باری که مردم
درست از آخرین برگی که باختی درست از آخرین دستی که بردم
درست از روز اول رفته بودی همون روزی که من از دست رفتم
عزیزم عشق تو بن بست من بود منم تا آخر بن بست رفتم
تاریخ:شنبه 1 مرداد 1390-09:10 ق.ظ
مثل گنجیشکی زیر برفا مونده
همه دلتنگیم پیش تو جا مونده
یه نفر اینجاست که تو رو دوست داره هنوز
که تو چهار فصل دلش برف میباره هنوز
یه نفر منتظره تو بهارش باشی
تا کنارت باشه تا کنارش باشی
یخ زدن دستای من زل زدن به رد پات
دستامو ها می کنم کو اجاق خنده هات
شاخه هام خشکیدن ریشه هام از دردن
شونه هام می لرزن استخونام سردن
یه نفر اینجاست که تو رو دوست داره هنوز
که تو چهار فصل دلش برف میباره هنوز
رد چشمامو نگاه کن دستامو بگیر تو دستات
یخ این دستارو وا کن خنده هات سبزه عیدن
خنده هاتو دوست دارم منو با خنده صدا کن
با یه ذره مهربونی من و پر کن از جوونی
کی بهار و دوست نداره عزیزم خودت میدونی
فصل فصل تو که عشقه چهار فصل من بهاره

تاریخ:سه شنبه 21 تیر 1390-09:27 ق.ظ
سحرگاه در چمن خوش رنگ شد گل ......نگاهش کردم و دلتنگ شد گل
به دل گفتم که ناز است این میندیش ......چو دستی پیش بردم سنگ شد گل
ادامه مطلب
تاریخ:جمعه 17 تیر 1390-08:31 ق.ظ
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده ى جوانى از این زندگانیم
دارم هواى صحبت یاران رفته را
یارى كن اى اجل كه به یاران رسانیم
پرواى پنج روز جهان كى كنم كه عشق
داده نوید زندگى جاودانیم
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژده ى جرس كاروانیم
گوش زمین به ناله ى من نیست آشنا
من طایر شكسته پر آسمانیم
گیرم كه آب و دانه دریغم نداشتند
چون میكنند با غم بى همزبانیم
اى لاله ى بهار جوانى كه شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانیم
گفتى كه آتشم بنشانی، ولى چه سود
برخاستى كه بر سر آتش نشانیم
شمعم گریست زار به بالین كه شهریار
من نیز چون تو همدم سوز نهانیم
استاد شهریار
تاریخ:یکشنبه 29 اسفند 1389-10:20 ق.ظ
خدایای رحمان نوید میلاد سال نو را بر دوش نسیم بهاری گذاشت تا این امانت سبز را به رسم آغاز به خالق سپارد.حلول سال نو و تولد دوباره طبیعت، عید فرخنده و کهن نوروز باستانی را که یادگار نیاکان و پیامآور دوستی، عشق و محبت، با لطافت گیاه و خرمی طبیعت، و تحول به مراحل نیکوتر و برتر است.
از خداوند منان برای جنابعالی و خانواده محترمتان در سال جدید سلامتی و
و عاقبتبخیری را آرزومندم.
خدایای رحمان نوید میلاد سال نو را بر دوش نسیم بهاری گذاشت تا این امانت سبز را به رسم آغاز به خالق سپارد.
حلول سال نو و تولد دوباره طبیعت، عید فرخنده و کهن نوروز باستانی را که یادگار نیاکان و پیامآور دوستی، عشق و محبت، با لطافت گیاه و خرمی طبیعت، و تحول به مراحل نیکوتر و برتر است.
از خداوند منان برای جنابعالی و خانواده محترمتان در سال جدید
روزی حضرت مریم (س)
قصر آسیه،
قلب خدیجه،
عفت فاطمه،
جمال یوسف،
ثروت قارون،
حکمت لقمان
و ملک سلیمان
و عاقبتبخیری را آرزومندم.
...................................................................
ادامه مطلب
تاریخ:سه شنبه 24 اسفند 1389-11:33 ق.ظ
خسته شدم خسته هر چی درده
آی رو دوش من درد هزار تا مرده
ادامه مطلب
تاریخ:سه شنبه 9 آذر 1389-09:42 ق.ظ
این شعر سروده یکی از دوستامه حتما ببینید.
ادامه مطلب